عشق نیز شاید، در دوریِ معشوق است.

جوزف جان،

هدیه ای را که برایم آوردی نه تنها به عنوان یک هدیه، که به عنوان نشانی از تو به گردنم می آویزم؛ شاید تعجب کنی از اینکه کسی انگشتر را به گردنش بیاویزد، ولی اگر کسی انگشتری را از عزیزترین فرد زندگی اش گرفته باشد، یقیناً آن را به گردنش می آویزد تا با هر تپش قلبش، آن را لمس کند و به تعداد تپش های قلبش، عزیزش را به یاد بیاورد.

جوزف! ای کاش شغل تو بودن در کنار من بود؛ تحمّل مأموریت های هفتگی و گاهاً ماهانه ات بسیار عذاب آور است. دوست داشتن را دوست داشتم؛ اگر در فاصله و جدایی عذابی نبود. اما دیگر برای گریز از بی حوصلگی نبودنت، بهانه هایی برای خودم می بافم؛ این که شاید با همین فاصله ها و جدایی هاست که اشتیاق باهم بودنمان دو چندان می شود. به تعبیری دیگر، شاید همیشه در کنار هم بودن، به تدریج ملال آور بشود.

همان طور که سرما نبود گرما، دروغ عدم راستی، زشتی فقدان زیبایی، و تاریکی ناشی از نبود روشنی است، عشق نیز شاید، در دوریِ معشوق است.

با این استدلال حتی دلتنگی ات هم برایم شیرین می شود؛ زیرا امیدی در وجودم هست که هر روز و هر لحظه تداوم آن را از خداوندم می خواهم؛ امیدی که ناشی از اطمینان بازگشت توست.

جوزف عزیزم؛ دوست دارم به تو بگویم که لحظه ای از ذهنم پاک نمی شوی و وابستگی ام به تو بیش از پیش شده است. می خواهم از اهمیتی که در نزد من داری برایت بگویم؛ بگویم که مدتی است اندیشیدن به تو برایم نه یک عادت، بلکه یک وظیفه شده است. هر روز در همان ساعت خاصی که در برنامه ی روزانه ام مشخص کرده ام، فنجان قهوه ام را با تکه ای شکلات تلخ در دستانم می گیرم، به ایوان می روم، قطعاتی از آلبوم چهارفصلِ ویوالدی را با صدای آرام به پخش می گذارم، در صندلی راحتی بنفش رنگی که رو به سوی درخت ارغوان قرار دارد فرو می روم، و ساعت ها به تو می اندیشم؛ گاهی آن قدر در خیالت گم می شوم که قهوه ام سرد می شود و حتی یک بار، شکلات در دستانم آب شد و متوجهش نشدم!

به تو این حق را می دهم که گمان کنی این ها همه اغراق باشد؛ باورش برای خودم هم سخت است؛ تغییراتی که سریع تر از درک من در درونم رخ می دهند، و بیم مرا، از شدت گرفتنِ این روند می افزایند؛ می ترسم آن قدر این تغییرات درونی قدرت بگیرند که دیگر حتی خودم را هم نشناسم. می ترسم جوزف؛ می ترسم.

منتظر پاسخت هستم؛ اما نه به اندازه ی انتظاری که برای بازگشتت می کشم. 

در خلأ نفس می کشم.

بورستنر عزیزم، سلام.

چند ساعتی بیشتر از دریافت نامه ات نمی گذرد و من دست به قلم شده ام تا همه ی آن انقلابی که در درونم اتفاق افتاده است را برایت بنویسم؛ آرام خواهم شد به یقین.

با خواندن نامه ات همه ی ترس هایم فرو ریخت؛ ترس از نپذیرفته شدنم در نزد تو. اما دوشیزه ی من، آیا این خود توست که از انتظارش برای من می گوید؟ آیا این خود توست که برایم کیک شکلاتی می پزد و به من می اندیشد؟

قصد ندارم از گذشته یاد کنم؛ شاید اذیت شوی. ولی باور کن آخرین نامه ات مرا مبهوت کرده است؛ گویی در خلأ نفس می کشم.

فردا با اولین قطار مسکو را ترک می کنم و به سوی خانه ای که به گل های رز مزین شده و عطر کیک شکلاتی فضای گرم آن را فرا گرفته است، خواهم شتافت؛ در حقیقت، برای هرچه زودتر رسیدن و در آغوش کشیدن یگانه رز خوش بوی آن خانه، که زیبایی اش هوش از سرم می رباید... .

در ضمن، ای عزیز دلم؛ خانه ای که تو در آن حضور داری را به هر شکل که باشد می پسندم؛ زیرا آرامشی که در آن خانه هست، برای من معنای حقیقی زندگیست. پس خانه را به سلیقه ی خودت اداره کن تا انتظار زیبا ترین خانه ی دنیا برایم برآورده شود.

تا به سر رسیدن انتظارمان، بدرود.

 

 

همه ی من منتظر توست.

جوزف عزیزم

هر روز و هر ساعت و هر دقیقه منتظر بازگشتت هستم. چشم به در دوخته ام تا فقط تو با دست های قوی و مردانه ات آن را باز کنی و انتظارم را به سر رسانی. هر روز صبح خانه را تمیز و گردگیری می کنم تا مبادا وقتی می آیی، خانه با آنچه در تصورت بود هماهنگ نباشد. هر روز کیک شکلاتی می پزم و حتی در غیاب تو به اندازه ی دو نفر قهوه دم می کنم. گلدان ها را با مخلوطی از رز های سفید و قرمز پر میکنم و هر روز گل های تازه را جایگزین گل های دیروز می کنم.

با چنان آب و تابی همه ی این کار ها را انجام می دهم که زمان راحت تر بگذرد و لحظه ی رسیدن تو نزدیک تر شود. 

همه ی وقتی که در رسیدن ب گل ها و درختچه های باغچه می گذرانم را فقط به تو فکر می کنم و یاد تو در دلم بی قرار می شود. هر لحظه دلم می خواهد پر بکشد و برود نزد تو، ولی فریبش می دهم و آن را تا آمدنت سرگرم نگه می دارم.
تو ای عزیز تر از جانم، زودتر به خانه برگرد؛ همه ی من منتظر توست. 

دقیقه ها را نیز می شمارم... .

بیست و یک روز است که در پس یک مأموریت ناگهانی اداری برای یک ماه به مسکو منتقل شدم.

سرمای مسکو را با پالتوی پشمی و پلیور های ضخیم تحمل میکنم، ولی سرمای دوری تو از من حتّی با ضخیم ترین لباس های دنیا قابل تحمّل نیست. صادقانه می گویم: شب ها ساعت ها در اتاق تاریکم روی تخت دراز میکشم و فقط به تو فکر میکنم، در رویای بودن با تو غوطه ور می شوم. طوری که دیگر نمی دانم خواب می بینم یا جزئی از خیال پردازی بیداری ام است...

با تصوّر تو در آرامش به خواب می روم، ولی هرگاه نفس زنان از خواب می پرم و هنوز بازوهایم را از ترس کابوسی که در آن به دام افتاده بودم می فشارم، خلأ یک حضور وجودم را تسخیر میکند؛ دست های نرم و ظریفی که شانه هایم را بگیرد و صدای آرامش بخشی که بگوید: آرام باش، آرام باش. من اینجا هستم. 

من به تو نیاز دارم بورستنر عزیزم. به دست هایت، به صدایت، به حضورت.

غربت مسکو با دوری تو در هم آمیخته و تک تک روزهای این مأموریت را به درازای سالها بر من میگذراند.

بی صبرانه در انتظار پایان این ستم و بازگشت به نزد تو هستم؛ به گونه ای که دقیقه ها را نیز می شمارم... .

اندکی تنهایی برایم مناسب است

جوزف !

از این همه لطف و تحسینی که بر من روا داشتید بسیار سپاسگزارم. اما اکنون لازم می دانم درباره ی وضعیت احساسی و عاطفی خودم بیشتر بگویم. دو سال پیش با مردی آشنا شدم که کارگردان یکی از زیباترین تئاتر هایی که تا به حال تماشا کرده ام بود. طرز تفکّر هنری او مرا جذب کرد و از آن هنگام رابطه ی عاطفی بین ما شکل گرفت تا الآن. هنوز هم او را دوست دارم و عقایدش را ستایش میکنم، ولی، گویی هر رابطه ای انقضائی دارد و این رابطه نیز به پایان خودش رسیده است. همانطور که گفتم، با وجود احترام بسیاری که برای احساس شما نسبت به خودم قائلم، فعلاً توانایی شروع رابطه ی دیگری را ندارم. اندکی تنهایی برایم مناسب است.

در ضمن، بوسه ی آن شب را هرگز گستاخانه نمی پندارم، دوستی ما پاک است.

پشیمان نیستم، ولیکن شرمگینم

دوشیزه بورستنر!

در شگفت ام که چگونه دل و افکارم توسط وجود پاک و بی آلایش شما ربوده شده است!

نرم و بی صدا گام برداشتنتان،  آن حالت با تمأنینه ی قهوه نوشیدنتان که چنان مزّه مزّه اش میکنید، گویی از هر قطره ی آن دنیای لذّت را می برید و هیچ گاه تمایل ندارید فنجان قهوه را خالی کنید، با دقّت و آهسته برش دادن کیک شکلاتی که انسان خیال میکند از آزردن تکّه کیک بی جان واهمه دارید! همه و همه زنجیروار افسار افکارم را به دست گرفته اند و عطش معاشرت با شما را هر لحظه در من نیرومندتر میکنند.


امیدوارم گستاخی دیشب مرا به پای هجوم احساساتم بگذارید و مرا ببخشید؛ پشیمان نیستم، ولیکن شرمگینم !

دوستدار شما



تلخی قهوه، حقیقی ترین مزّه ی عالم

جوزف جان! از اینکه باعث ساعت ها انتظار شما شده ام بسیار ناراحتم. به تئاتر رفته بودم. به هر حال امیدوارم مرا ببخشید.

با کمال میل دعوت شما را می پذیرم، امروز بعد از ظهر به اتاقتان خواهم آمد. ضمناً من عاشق کیک شکلاتی هستم و تلخی قهوه را حقیقی ترین مزّه ی عالم میدانم.

تا بعد

دعوت به صرف قهوه و کیک شکلاتی

دوشیزه بورستنر عزیز،

دیشب از ساعت 9 تا 2 نیمه شب در اتاقم را باز گذاشته بودم تا از بازگشت شما آگاه شوم و اندکی باهاتان حرف بزنم. ولی از فرط خستگی و فشار کاری این روزها در بانک، بی اراده به خواب فرو رفتم و موفق به دیدار شما نشدم. البته هیچ شما را سرزنش نخواهم کرد که چنان دیر بازگشته اید! 

از شما دعوت می کنم برای صرف قهوه و کیک شکلاتی (که بدون شک می پسندید!) در کنار شومینه ی همیشه فروزان اتاقم، تشریف آورید تا ساعاتی به گفتگو بپردازیم. با تمام وجود مشتاق معاشرت با چنین بانوی شایسته ای هستم و اگر دعوتم را بپذیرید، بسیار خورسند خواهم گشت.

یاوه گویی هنر ماست، رفقا.

  جوزف عزیز و دوشیزه بورستنر گرامی، هرآنچه مایل هستید مکتوب نمایید.  

اینجانب هیچ دخل و تصرّفی در نوشته هایتان نخواهم کرد و زین پس تنها به صرف اضطرار لب به سخن خواهم گشود.


 هرآنچه در ذهنتان هست سر دهید.

یاوه گویی هنر ماست، رفقا.